شنبه 25 آذر1385
قهوه خانه ای در نوک تهران

تا حالا نرفته بودم اونجا... بالای سوهانک.. باغچه جهانبخش. ..خیلی جای قشنگی بود ..با یک منظره بی نظیر که فقط میشه از نوک تهران دید....همه تهران زیر پام بود......
نمی دونم ملت اونجا رو از کجا پیدا کرده بودند ......
یه جوری به پاتوق تبدیل شده بود...حدود ۲۰-۳۰ تایی تخت داشت که همه رو تخت ها نشسته بودند ...
دختر پسر ها بیشتر برای چایی و قلیون اومده بودند ولی خوب خیلی ها هم ناهار می خوردند.غذاهایی مثل چلو کباب . جوجه کباب و....از قیافه غذاهاش معلوم بود که خوشمزه است....

اگه گذرتون افتاد اونورا جای قشنگیه..ولی ماشیناتون باید توان بالا رفتن رو داشته باشن.....
پنجشنبه 23 آذر1385
خواب بهترین نعمت
فکر می کردم خودم فقط نصفه شبی کار دارم و بیدارم ولی دیدم نه بابا!!! پایه نصفه شبا هم هستن برو بچ...بگم چند تارو...امین آزاد..وو چند تا دیگه......
اینجا بود که فهمیدم خبرنگارا چه کار سختی دارن چون دیدم تا صبح بیدارن..به قول یکی شون جغدن...
منی که هر شب..دیره دیر ساعت ۹.۳۰- ۱۰ خواب بودم ..الان بیدارم...کار دارم :)
ولی حس باحالیه..چشمها سنگین..مثل دو تا پاره آجر..... خسته از اینکه از ۶ صبح بیدار تا ۵ سرکار..از ۷ دوباره یه جور دیگه سر کار تا الان.....مرگ و جلو چشام دارم می بینم :))
الان فهمیدم یکی دیگه هم بیداره تو خونه..بابام سرفه کرد...:)
من خوابیدم همین جا................ تا حالا تو زمان مدرسه و دانشگاه هم اینقدر بیدار نبودم.... امشب رکورد شیکوندم ....
شب بخیر
